یک درمانگر سوگوار که با فقدانی شخصی دستوپنجه نرم میکند، تصمیم میگیرد روش همیشگی و حرفهای خود را کنار بگذارد و به مراجعانش دقیقاً همان چیزی را بگوید که واقعاً فکر میکند. او بدون توجه به اصول آموزشی و مرزهای اخلاقی رواندرمانی، شروع میکند به بیان حقیقتهای تلخ و صریحی که معمولاً درمانگران از گفتن آنها خودداری میکنند.
این رویکرد غیرمعمول، زندگی مراجعانش را به شکلهای غیرمنتظره و گاه افراطی تغییر میدهد. اما در عین حال، این صداقت بیپرده و بیفیلتر، زندگی شخصی خودش را نیز دگرگون میکند و او را وادار میسازد با احساسات سرکوبشده، غم عمیق و بحرانهای درونیاش روبهرو شود.